زمان کنونی: 04-19-2019, 11:31 PM درود مهمان گرامی! (ورودثبت نام)



طعم شیرین ادرین


ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
  • 0 رأی - میانگین امیتازات : 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
امتیاز موضوع:
 
طعم شیرین ادرین
نویسنده پیام
کندری آفلاین
کاربر معمولی
*

ارسال ها: 11
تاریخ عضویت: Jul 2009
اعتبار: 0
ارسال: #1
طعم شیرین ادرین
حدود سه ماه یا چهارماه بعد از آشنایی با هما ، مسلمون شد . آدرین در خانوادش آشوب به پا شد . تا جایی که همه ی ما ، برای پادرمیونی رفته بودیم . بذارید خودمو معرفی کنم . من پسر دختر خاله ی مامان آدرینم . با هم فامیل هستیم به نوعی . کلی با آدرین صحبت کردیم . اما مرغش یه پا داشت . می گفت اگر کارم اشتباه می بود ، مسیح رو نمی دیدم . می گفت ببین کارن ، همون شبی که مسلمون شدم ، مسیح رو به خواب دیدم . با پیامبر اسلام اومدن به خوابم . به من تبریک گفتن . گفت مسیح برام آیه 16 صدای سلیمان و خوند . گفت به عبری خوند برام . عبریش می شه :

hikko mamtakim va kolov mohammadin zehdudi nezehre;ee bayna jurshalam

مال عهد عتیقه . فصل 8 ، ورسه 16 .

گفت در خوابم مسیح به یگانگی خدا و رسالت پیامبر اسلام و فردی به نام علی شهادت داد . گفت چند شب قبل این که اسلام بیارم ، چند شب قبلش دوباره مسیح رو باز دیدم . منو به آسمونا برد ، به من گفت سعادتمند خواهی شد و ما منتظریم تا زمانی که به استقبال تو بیایم . این جور چیزا رو که گفت ، من یقین کردم خل شده . باباش این قدر عصبانی شد که بلند شد وسط جمع میون 60 نفر آدم ، یقه ی آدرینو گرفت و حسابی کشیده زدش . اما آدرین سرشو انداخت پایین و سکوت کرد . آقای میناسیان چند خونه دارن تو تهران . فصلی مکانشونو عوض می کنن . تو اون فصل تو شهرک غرب ساکن بودن . آدرین بعد اون مجادله از خونه زد بیرون . مدت ها کسی ازش خبر نداشت تا این که متوجه شدیم تو خونه زعفرانیه اقامت کرده . آدرین حساب مالیش پر بود . تا مدت ها هم می تونست بدون کار صرف خوراک کنه . به هر حال آدرین دیوونه وار هما رو دوست داشت . این قدر که حتی به خاطر اون دیگه با مامان من یا خواهر من ، دست نمی داد .

شده بود یه بچه بسیجی . بارها بهش گفتم ، آدرین این بی حرمتی وقتی دست به روت دراز می شه که دست بده ، مامان من یا خواهرم یا هرکدوم از زنهای فامیل قبل این که جنسیت مخالف باشن ، یه انسانن . اما می گفت حتما اسلام یه چیزی می دونسته و بعد برام توجیه می کرد که هر نامحرمی که بهم دست می دن ، 3 ولت جریان برق به هم وارد می کنن و کلی دلیل علمی و روحانی می آورد . گفتم بی خیال داداش ، اگه با تحقیق رسیدی و فهمیدی درسته فکرت ، انجامش بده . آدرین سه ماه تو اون خونه بود . تا این که یه شب با هما از دلتنگی هاش می گه . که باباش طردش کرده از خونواده و از ارث محرومش کرده و کلی بغض و بی تابی که هما گفت آدرین من نمی خوام باهات ازدواج کنم . از همون اولم گفتم که برات مشکل به وجود می یاد . گفتم یا نه ؟ می گفت کلی هما باهام تندی کرد و بعد آرومم کرد . می گفت اون شب تا صبح حرف زدیم و قرار شد ساعت 10 همو ببینیم . می گفت قرار شد تو بوستان ملت همو ببنیم . هما هم از خانواده مرفه ایی بود . می گه هما رفته بود تا باباشو برسونه تهران پارس سر شرکتش و بعد بیاد منو ببینه که سر چهار راه تیرانداز تصادف می کنه . یه پرادو از کنار می زنه به کمری هما ، و هما ... .

می گفت من منتظر زنگش بودم . دیدم به خطم زنگ زد . دل تو دلم نبود . وقتی گوشی رو برداشتم ، یه مرد جواب داد گفتم بله ؟ بفرمایید ؟ تو کی هستی ؟ گوشی همام دست تو چه می کنه ؟ مرده گفت آروم باشید . آخرین تماسشون به شما بود و من تماس گرفتم . ایشون فلان جا تصادف کردن . شما تشریف بیارید . گذشت و آدرین خودشو می رسونه بیمارستان . اونجا می بینه بردنش اتاق عمل و بعد عمل در بخش مراقبت های ویژه بستری شد . می گفت تا رسیدم پشت شیشه و نگاش کردم ، نفسش رفت . انگار منتظر من بود ، تا منو ببینه و آروم پر بکشه . می گه اونجا واسه اولین بار بهش دست زدم . در آغوش گرفتمشو صداش کردم بیااااااااا ، من تنهام . منو با خانوادم تنها نذار ، با سختی هام . اما رفت ...

وقتی این چیزهایی که بهم گفته تو ذهنم می یاد داغون می شم . اشک آرومم می کنه . آدرینم تو تشییع هما دید که دارن می ذارنش تو قبر ، چون نمی تونست بره نزدیک و دستشو بگیره ، داشت خون خونشو می خورد . خانواده هما اونجا بودن و آدرین نمی تونست بره جلو . از دور رو زانو نشست و اشک ریخت . یادمه وقتی بلندش می کردم ، دست و پاهاش یخ می شد . آدرین شب و روز نداشت . آدرینی که هر شب با هماش حرف می زد و صدای اون براش لالایی شب بود ، دیگه ... .

باز بهش گفتم آدرین دست بکش از اسلام ، بیا تو آغوش خانوادت تا مامانت در آغوشت بکشه و آرومت کنه . می گفت نه ه ه ه . من اسلام رو دوست دارم . اشک می ریخت . می گفت غریب گیرم آوردن کارن ؟ بعد بلند می شد می رفت بالا قبرش هی اشک می ریخت تا آروم شه . بعد دانشگاه قبول شد . دوست داشت به یه بهانه ای از خانوادش دور شه . بره یه شهر دیگه . رفت شمال و تو دانشگاه لاهیجان شروع به درس خوندن کرد . 3 سال اونجا تنهای تنها بود . بعضی موقع ها که می رفتم پیشش ، می دیدم شبا می ره تو اتاق فوقانی خونه ، شروع می کنه به اشک ریختن که خدایا منم ببر . می گفت خدایا دلم طاقت نداره . منو در آغوش بگیر . می نشست نماز می خوند تو دل شب . یک جوری اشک می ریخت که منو دیوونه می کرد . بهش می گفتم واسه خودت آستین بالا بزن مرد ، این غمو تموم کن .این قدر می گفتم که به دروغ می گفت من یه نامزد دارم اسمش هدیه است . می گفت که هیچ کس از غصه هاش چیزی نفهمه . می گفت تا کسی بهش نگه کی می خوای این غمو تموم کنی .

یادمه هر وقت دردش زیاد می شد می رفت قرآن می خوند بعد وقتی می اومد از اتاق بیرون ، صورتش برق می زد . نمی دونم چه می کرد . عجیب بود برام . آرامش تو چهرش موج می زد . خانم نرسسیان می گن وقتی از بیمارستان مرخص شد ، یه نوری تو چهرش بود که هر روز زیادتر می شد . خانم نرسسیان می گن ، شب رفتن تو اتاقش یه بوی فوق العاده ای رو حس کردم . گفتم آدرین این چه بویی ؟ گفت قبل از این که شما بیاین تو اتاق ، مسیح اینجا بود . مامانش می گه گفتم آدرین تموم کن دیگه . می گه پشت به دیوار داشت گریه می کرد همون طور که اکسیژن بهش وصل بود . خانوم نرسسیان می گن قرصشو دادم دیدم داره اشک می ریزه . گفتم چی شده مامانی ؟ چرا اشک می ریزی ؟ می گه یه چیزی گفت از خجالت سرمو انداختم پایین و رفتم بیرون از اتاقش . گفت مامان ؟ کجا بودی وقتی پسرت 3 سال از اشک هیچ شبی نخوابید ؟ خانم نرسسیان می گن نزدیکای ساعت 4:30 صبح بود که با یه کابوس از خواب بلند شدم . رو تخت نشستم اشک ریختم . پایلک بهم گفت چته ؟ چرا اشک می ریزی ماریا ؟ یهو به یاد آدرینم افتادم . می گه سراسیمه وارد اتاقش شدم . دیدم رو تخت داره نفس نفس می زنه ، زیر لب یه چیزی به عربی دعا می خونه و اشکاش جاری می شه و می گه یهو یه نفس رفتتتتتتتتتتتتتت . بیشتر آدرین رو به دیگران بشناسونید تو جامعه ای که عشق معنایی نداره . اون اسطوره ی عشق شد .

آقای کارن می گفتن آدرینو که تو اون حال دیدم همون دم در افتادم . شما چطور باهاش آشنا شدید ؟ ( توضیح می دم که ازدوستان بودن ، همین طور ایشون یه بار رسما برای سال تحویل 89 همه دوستان رو دعوت می کنن که همزمان چند ساعت قبل از سال تحویل آنلاین بشن ) . ایشون ادامه می دن : آخییییییی ، تو رشت تنها بود و کسی رو نداشت . حتما واسه همین خواست تنها نباشه . آخ دلم براش تنگ شده . همیشه جشن ورتاور کلی آب بازی می کردیم . بیشتر تنهایی هاشو با من صحبت می کرد . گفتم : ( انگار می دونست که داره می ره ، به خاطر همین چند هفته قبل از فوتش بهم از جریان هما گفت که در یک تصادف از دست داده .گفت به هیچ کس از دوستان نگفته . حتی عکس هما هم نشون داد )

ایشون گفتن : آره ، اینو بارها از چند تا از دوستاش شنیدم ، بارهاااااا ، بارهاااا که انگار می دونست داره می ره . می دونید چیه ؟ شما مسلمونا شب آرزوها دارید ؟ درسته ؟ گفتم : لیله الرغائب . گفتن : آره ، آره یه همچین چیزی . انگلیسی شو می نویسید ؟ آقای کارن ادامه دادن : آدرین بهم زنگ ، گفت از خدا خواستم که سر و سامون بگیرم ، که خوب شم . آخه مشکل قلبی داشت . کلی خوشحال شدم که آدرین دوباره داره برمی گرده به زندگی عادیش . آرزو کرده بود خوب شه قلبش . (در واقع شب آرزوهای سال 90 ) . بعدش گفت از خدا مرگمو خواستم . قبل از آشنایی با هما هم پرولبس قلبی داشته که بعد حاد شده . کلی دخترای دیگه حاضر بودن برای زندگی باهاش جان بدن . 3 تا دخترا تو دانشگاه ازش خواستگاری کردن اما باز رو عشق هما ، مصر بود . بارها بهش گفتم خل دیوونه ، اون دیگه مرده با خودت این طور نکن . الان هزاران مرد که زن دارن خیانت می کنن واسه این که عیاشی کنن . نمی گم مثل اونا باش اما این همه دختر . گفت من قلبم جای یه عشق داره . با اون به خدا رسیدم . نمی تونم بی وفا باشم . بعد می رفت و گریه می کرد . یعنی حق زندگی نداشته ؟ نباید زندگی می کرده ؟ بارها گفتم باور کن هما برای توئه . هر وقت بری اون دنیا اونجا منتظرته . الان آروم باش و زندگی تو از سر بگیر .

آدرین همیشه به ظاهر می گفت برم سیگار بکشم و بیام و بعدش می رفت کلی گریه می کرد . آدرین از سن 5 سالگی با من بوده . تقریبا 17-16 سال با هم بودیم . من چند ماه کوچیکترم . از همون اولم خاص بود . یادمه با هم می رفتیم دیسکو ( منظورم پارتی روتین رو زبوناست ) . اون موقع قبل دین آوردنش بود . با این که به هیچ چیز خاصی اعتقاد نداشت اون موقع ، اما هرگز چیزی سرو نکرد . یا حتی یادمه هرگز نرقصید . فقط می اومد بیرون تو حیاط و می ایستاد . می گفت به شخصیتم نمی یاد این کارا . چی بگم ؟؟؟ ادامه دادن : فامیلی هایی که ما داریم یه نشانه که بگه افراد فرزندان چه قبیله یا صنفی هستن . هونانیان یعنی پسران و فرزندان هونان . آدرین بعد این که مسلمون شد ، باباش اونو از فرزندی خلع کرد . فامیلیش میناسیان بوده و چون باباش گفته بود که اگه مسلمون شی حق نداری اسم من روت باشه . آدرین هم اسم خودشو به خاوری تغییر داد . چون یکی از دوستاش خیلی بهش کمک کرده بود و اون اسمو شریف می دونست به واسطه ی اون فرد ، فامیلی شو فامیلی دوستش یعنی خاوری گذاشت .

آدرین خیلی مظلوم واقع شد . خیلی ... آخه من نمی دونم این پسر نونش کم بود ، آبش کم بود ، چرا به مغزش زد که مسلمون بشه . واااااااای . دلیل محکم تر از این که ما هممون به یک خدا اعتقاد داریم ؟ دیگه چه نیازی به تغییر دین بود آخه ؟ من اون جمله ای که آدرین از سانگ سلمون خوند رو خوندم اما باز تفسیرشو اون جوری که آدرین می گفت قبول ندارم که بشارت اومدن پیامبر اسلام . یا این که می گفت ، سینت پیتر ، پدربزرگ مادری منجی شما مسلموناست . در این شکی ندارم که آدرین اطلاعاتش بالا بوده ، اما خب من قبول نمی کنم تفسیرشو . می گفت منجی ما از مسیح بالاتره . می گفت کمی دیرتر ظهور می کنه . دیووووونه بود . می دونید چرا ؟ از صبح تا شب دعا می کرد که جزء یاران منجی آخر زمان باشه . من که چند دفعه رفتم رشت خونه ش ، بارها دیدم جمعه ها ، سر صبح می رفت حمام . گفتم الان که می خوایم بریم دریا . بیایم ، بعدا برو . می گفت نه ، در اداب مسلموناست که جمعه قبل ظهر برن حمام ، یه غسل که مخصوص این روزه . می خوام انجامش بدم که وقتی مردم و منجیم منو از قبر آورد بیرون ، زیبا باشم .

بارها بهش گفتم تموم کن این مزخرفات رو . گوش نمی کرد . از این کارای تخیلی زیاد می کرد . مثلا هر شب ( ساعت 2صبح تا 5 صبح ) وقتی من می خوابیدم ، بلند می شد تو دل شب اشک می ریخت و نماز می خوند . دائم دعا می کرد . یکی دو شب تعقیب کردمش ، بعد دیدم دلم طاقت اشکاشو نداره دیگه بلند نشدم . از دست کاراش هنگ می کردم . می گفت با امام زمانم می یام دوباره . وقتی می رم رو مزارش ، احساس غربتش منو می گیره . آدرین یک زندگی نامه نوشته از زندگیش به ارمنی . وقتی اونو خوندم آتیش گرفتم . آدرین حرفه ای بود تو پیانو .مامان من بعضی اوقات که پیانو می زنم ، به یاد آدرین جان می افته و می گه دیگه نزن . آدرین نیست و من حتی به این آرزو نرسیدم که یه دختری رو زن داداش صدا کنم یا تو مجلس عروسی آدرین شرکت کنم . آدرین رفت . نمی تونم عمق فاجعه ی فکریمو بگم .اینقدر مظلوم رفت که من از مظلومیتش می سوزم . وقتی به این فکر میکنم که دم دمای آخر رو تختش نفس نفس میزد و تو اتاق تنها بود دیوونه میشم . نه اینکه خیلی احساسیم نه!!! از تنهائیا و بغضاش با خبر بودم . میدونستم چقدر سختی کشید . میدونستم چه دردی کشید و با چه غربتی رفت . اینقدر داغون شدم با مرگش که تصورش سخته برای دیگران .

آدرین بدون خداحافظی رفت . اما اون شب زنگ زد بهم، زنگ زد گفت ، اومدن دنبالم . از پنجره های اتاقم نور میاد، هوا آفتابیه کارن ... من میسوزم از رفتنش چون با همه ی اینا خیلی جاها از ترس خانواده تنهاش گذاشتم . شما مسلمونا نمی دونم چرا همتون این طورید ؟

Աստծո անունով Կենսագրություն Ադրիան Մինասիիան Կհավարի اینو آدرین اول زندگی نامه ش نوشته بود . یعنی زندگی نامه ی من . بعد زیرش نوشته : زندگی نامه بنده کوچیک خدا که خدا اونو تو آغوشش جا داده . آدرین از بزرگان دینش همیشه می گفت . می گفت اونا دنیا براشون کوچیک بود . اما من از آدرین شنیدم که اونا زندگی کردن . سالها زندگی کردن . اون حق نداشت خودشو محروم کنه از زندگی . می گفت هر وقت مسیح بیاد باهاش می یام . واقعیت داره ؟ به من می گفت مسیح با امام مهدی ما مسلمونا می یاد . می گفت من خواهم اومد و در زیر سایه امامم شمشیر به دست می گیرم.

شب آخرش تو یه نامه نوشته بود ( رو تختش بود ) ، بالای نامه نوشته بود ، به نام خدایی که جانم در دست اوست . پدر و مادر عزیزم ، سلام . این نامه رو می نویسم و از این دنیا به جهانی خواهم رفت که دیدار پروردگارم وعده داده شده . ببخشید متن نامه شو ندارم . هر چی یادمه می نویسم . نوشته بود مادرم امشب هوای اتاقم چراغانی ست . صفی از نور برای خوشامد گویی آمدن . امشب غسل توبه کردم و نماز آخرمو به جا آوردم . حتی برای بخششم ، سوره توبه رو خوندم ( فکر کنم این یه ورسه قرآن باشه ) . نوشته بود ، می دونم ممکنه راضی نباشید که این کارارو تو خونه تون انجام دادم . پدرم با این که می دونم اذیتت کردم ، اما کف پاتو بد مرگم رو لبهام بذار . مادرم سه سال پردرد رو سپری کردی . می دونم که امشب وقت به صبح برسه دیگه گرمای دستام ، به سردی گور مبدل می شه . می دونم امشب در پیش چشمهایت پروازم شروع می شه و بعد عذر خواهی کرده بود . این طور یادمه ، نامه شو عکس گرفته بودم از گوشیم پاک شد . 100 بار خوندمش . فکر کنم همین طوری نوشته . یعنی می دونسته مامانش می یاد بالا سرش بعد می ره ؟ آخ خ خ ...

چرا آدرین به اینجا رسید ؟ چطور ؟ من تو عمرم این همه آدم دیدم مردن ، اما کسی رو ندیدم از قبل بگه من دارم می رم و بعد خداحافظی کنه . چطور فهمید ؟ چرا وقتی مرد تو بیمارستان از صورتش نور می زد بیرون ؟ همه اینو دیدنااااااا . دکترش براش عجیب بود . صورتشو این رو اون رو می کرد . این نور چیه ؟ از کجا می یاد ؟ فکر کنم همون روح القدسی که ما می گیم . پدر ، پسر و روح القدس . روح القدس به افراد خاص داده می شه . چقدر دیر شناختمش . ایمان دارم که آدرین ایمان داشت ...اون سراسر از روح القدس بود . اون این قدر خاص بود که خدا عاشقش بود . آدرین می تونست روحشو از بدنش خارج کنه . می تونست با دستاش اجسامو تکون بده . حتی وقتی با کت و شلوار ، گذاشتیمش تو قبر ، می خندید . انگار داشته داماد می شده . چطور لمس کنم ؟ اصلا من تو این باغا نیستم . آدرین وقتی از اینا بهم می گفت ، مات می شدم . باز سرم خیلی تاثیر گذاشته که الان اینم . آقای کارن پرسیدند : اگر آدرین یه روز بیاد و ببینیدش ، چه می کنید ؟ جواب دادم ، ازش می خوام که پیش خدا شفاعتم کنه . ازش می خوام صدامو به خدا برسونه .

آقای کارن ادامه دادن : آخی ی ی ، می دونید چی یادم اومد ؟ یه دفعه راشین ، نامزدمو می گم ، به سمتش دست دراز کرد و به آدرین گفت دست منو بذار تو دست خدات . آدرین سرشو انداخت پایین و گفت : من با نامحرم نمی تونم دست بدم . دینم منو منع کرده . بعد همش زمینو نگاه می کرد تو جمع خانوادگی مون . چون دختر خاله هاش یا عموهاش حجاب نمی کردن . کلی مسخرش می کردیم . اونم بغض می کرد و می گفت شماها هیچی نمی فهمید . بعد می رفت تو اتاقش با همای خیالاتش حرف می زد . می بینی مسخرم میکنن ؟ من پشت در اتاقش فال گوش می ایستادم . واقعا گریه می کرد و می گفت هما همه مسخرم می کنن اما تو حتی کنارم نیستی که اشکامو پاک کنی ، چه برسه آرومم کنی .

در پاسخ آقای کارن آیه ی قرآنی آوردم که ایشون گفتن : این عربیه ، نه ؟ شما آخوندید ؟ گفتم آخوند نگید ، روحانی ترکیب قشنگ تری هستش . ادامه دادن : خیلی خوبه ، هم معنی ان دیگه . آدرین هم سر این حساسیت داشت . نمی دونم چرا از این کلمه بدتون می یاد شماها . (آخوند منظوروشون بود ) . احتمال داره یه وبلاگ بزنم براش . همچین آدمی باید شناخته شه . باید زندگی نامه شو ترجمه کنم . شما کمکم می کنید دیگه ؟ من خانوادم مدتیه سرم حساس شدن . حس می کنن که دارم راه آدرینو می رم . مامانم بارها گفته ، فراموش کن و فایل هاشو پاک کن . شاید به این راحتی نتونم قرار بذارم . اما می خوام که حرف بزنم (آقای کارن دنبال راهنما بودن در این زمینه ) من باید ببینمشون اگر می تونن پاسخ گو باشن به سوالاتم و این که اگه زحمتی نمی شه یه روحانی خوب هم بهم معرفی کنید . باید در مورد چند خوابی که از آدرین دیدم یک سری اطلاعات از دین خود آدرین کسب کنم . پس اگه امکان داره از ایشون بخواید . به ایشون بگید بیان می خوام باهاشون صحبتی داشته باشم . یه شماره تماسی از ایشون بدید ممنون می شم .

فعلا مامانینا برام بپا گذاشتن . رفتم پیش یکی ازدوستان قدیمی آدرین . مسلمون بود . چند تا سوال ازش کردم . وقتی اومدم خونه مامان کلی باهام ترش کرد . اصلا نفهمیدم که از کجا فهمیدن من رفتم پیش دوست مسلمون آدرین . خیلی حساس شدن . دیروز کلی باهاشون دعوا گرفتم . حق دارن بپا بذارن ؟ یه کاری می کنن برم از لجشون مسلمون شمااااا . کلا تو خانواده های ارمنی تعصب زیاده . سر زبانو و دینشون تعصب دارن . چون افتخار می کنن به این که مسیح و دینشو پذیرفتن . آدرین جان واقعا قسمتی از تنم بود که از دست رفت . تو یه قسمت از وصیت نامه ش به عربی آخر نامه ش نوشته بود : بسم الله الرحمن الرحیم یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیة المرضیه فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی . این یعنی چی ؟ آخر وصیت نامه تایپیش بود . وصیت نامه ای که تو چند شب آخر تایپ کرده بود که ما بعدا پرینت گرفتیم . یه وصیت نامه دستی هم برای بابا و مامانشون نوشته بود که قبلا در موردش بهتون گفتم . ( براشون معنی کردم ) ایشوت گفتن : عجیبه ، الان این همه معنی اون یه ذره آیه بود ؟ چرا آدرین باید اینو می نوشت آخر نامه ش ؟ مگه آدرین یار امام حسین و امام عباس بوده ؟ خیلی اونا رو دوست داشت . چرا اونو نوشته بود ؟ عجیبه ... این پسر کی بوده ؟ چرا زودتر از اینا نشناختمش . آدرین دو سال بود که شرکت داشت ، کارش هم خوب بود . چون محل تحصیلیش هم همونجا بود ، سر لج بود که من دیگه پامو تهران نمی ذارم . هر وقت می اومد تهران ، می رفت بهشت زهرا رو قبر هما دراز می کشید و گریه می کرد .

وقتی آدرین گفت که عاشق یک دختر چادری شده کلی باهاش دعوا گرفتم ، یادش بخیر . هردوشون خاص بودن . آدرین همه رو دوست داشت . من شبها زانو می زنم و قبل خواب جلوی عیسای مصلوب دعا می کنم . چی می گید شما ؟ چقدر رعایت می کنید . اینا مهم نیست . مهم اینه دل صاف باشه . یه چیزی رو می خوام بگم به شمایی که مذهبی هستید . چون هر جایی بگم مسخرم می کنن . اگر تو جمع فامیل بگم که دیگه ... . یه هفته قبل از مرگ ، آدرین تو بیمارستان بستری بوده . براتون گفته بودم که خواب دیده بود دارن می برنش به سمت یه باغ که دو تا نور همراهیش می کنن . رو در باغ عربی نوشته بود و آدرین هم برام نوشت و رفتم از یک آشنا به دینتون پرسیدم . وقتی آدرین معنی شو فهمید ، من می دونستم معنی شو می دونه . فقط می خواست یه نشونه به من بده که بگه من دارم می رم . بعد از این که معنی اون کلمه رو گفتم ، رو تخت به من نگاهی گذرا کرد و خندید و بعد از پنجره اتاقش آسمونو نگاه کرد و اشک از گوشه چشاش جاری شد . وقتی بالا سرش رفتم گفتم چته آدرین ؟ دستشو گرفتم ، دستمو فشااااار داد . گفت باید به قلبت صفا بدی ، من از خدا خواستم تا هدایتت کنه . از اون روز به بعد ، حالم یه جور دیگه ست . حالات خاصی دارم . انگار آدرین قسمتی از درونش به من سرایت کرد . حالت عجیبی دارم . خیلی عجیب . هر دعایی می کنم برآورده می شه .

به هر کاری دست می زنم درست می شه . من علاقه ای به اسلام ندارم . به دین خودمم به زور پایبندم . نیازی نمی بینم ، چون نمی خوام . حوصله ی طرد شدنم ندارم . می خوام در این رفاه زندگی کنم . کنار راشین . راشین هم هم مسلک ماست . اونو چه کنم ؟ نه ه ه ه ، امکان نداره . من نمی ترسم . ببینید من علاقه ای به هیچ دینی ندارم هنوز دیسک مو می رم . هنوزم پارتی هامو شرکت می کنم . حوصله ی بند و قید ندارم . توان مقابله با خانوادمم ندارم . حوصله شم ندارم . در خودم نمی بینم ، نمی خوامم که این توان و ببینم . اگر من از شما بخوام بیاید مسیحی بشید ، می شید ؟ اگر تحقیق کردید و بهتون اثبات کردم که مسیحیت بهترین دین ، می یاید در مسلک ما ؟ خانوادتون عکس العملی نشون نمی دن ؟ طرد نمی شید ؟ البته که طرد می شید . اعدامم می شید . اعدامتون می کنن . این در اسلام شماها اومده . که اگه یه مسلمون مسیحی شه اعدام داره .می کشنش . نجس . واسه ی همینه که ما و کلیساهای ما تحت فشارن . وزارت اطلاعات ایران همه ی مارو تحت نظر داره که نکنه یه مسلمون زاده رو مسیحی کنیم .

مسلمونا خیلی امتیازا نسبت به ما ارامنه دارن . نمی دونم کجای خونشون رنگین تره . هیچ بانکی یه ارمنی رو برای استخدام راه نمی ده . هیچ جای دولتی نمیذارن که ارامنه حضور داشته باشن . در مجلس 5 تا نماینده داریم و کلا تحت فشاریم . خوب . چرا؟ کار بلدش با یه سری اراجیف مغز مسلمونا رو پر میکنه و بخاطر این پر کردن پول میگیره . و یه مسلمون زاده هم اگه بخواد مسیحی شه به حکم ایشون اعدام میشه . به همین راحتی . متاسفانه نمی دونید چه خبره . در گود نیستید . تحت فشار نیستید. چون شما هم نمی شید اگه براتون اثبات شه . افراد کمی هستن که جرات این کارو دارن . اینو شما میگید نه خانواده ی شما . این تعصب بده . حالا در هر دینی . تعصب خانم نرسسیان آدرین رو به تنهایی کشوند . الان خودشونم دیگه مطبشون رو جمع کردن . خانم ماریا نرسسیان حدود 6 ماه خونشونه و دیگه طبابت نمی کنه . بی اعتقادی هم بده . آدم باید به هر حال خانوادتا به چیزی معتقد باشه .

می خوام اسم فرزند آیندمو بذارم آدرین . چه پسر باشه چه دختر . یه لحظه خندم گرفت . هما به آدرین گفته بود مهرمو می کنم 14 عدد گل رز . بعد آدرین گفت نه ه ه ه . بکنش سکه ، که هم قداست این عدد و داشته باشین و هم سکه باشه نگن خانومم بی ارزشه . وقتی واسمون تعریف می کرد ، کلی مسخرش کردیم . تو اون دنیا با هم ازدواج کردن الان ؟ با همون 14 تا سکه ؟ پدر آسمونی تنهامون نمی ذاره ... با چند نفر صحبت کردم ، قرار زندگی نامه شو فیلم کنن یا حتی یه کتاب . آدرینو نمی دونم از لحاظ مسلمونا چقدر با شخصیت و بزرگه . اما می دونم الگوی خوبیه حداقل از لحاظ عشق و درک عشق . یه الگوی واقعی . من به شخصه وقتی لحظه مرگش یادم می یاد دیوونه می شم . که مادرش تعریف کرد برامون ، نفس نفس می زد ، اشک می ریخت و می خندید و با یه نفس رفت . این قدر زیبا زندگی نامه ش رو رمان کرده بود که من گریه ام گرفت وقتی خوندمش . من نمی دونم باید با کی صحبت کنم . فقط سعی مو می کنم که کمک کنم . ذاتا با روحانیون کم و بیش مشکل دارم . اصلا تا حالا باهاشون هم صحبت نشدم . نمی تونم اعتماد کنم . نیروهای اطلاعات ایران بیش از حد حساس شدن رو مسیحیت ایران . واقعا تحت فشاریم . می ترسم از این آقا . ندیده و نشناخته ؟

به قول آدرین که تو یه شعرش نوشته :

سکوت شعر آرامش روح ، لحظه ی ناب هم آوایی ما ...


* قسمت دوم : شرح کامل خواب ها و لحظاتی که ایشون با آدرین جان داشتن


واقعا واسم جای تعجبه که آدرین در حد مجازی هم اینقدر عزیز بود برای خیلیا، وقتی به هر کدوم از دوستای مجازیش این خبر گفته شد، یا خیلیا تو کامنت خصوصی نوشتن "با اشک می نویسم و باور نمی کنم" یا نوشته شد " با بغض و یک دنیا افسوس" برام خیلی جالب بود که چطور یک فرد می تونه اینقدر برای دوستانی که حتی ندیدنش عزیز بوده باشه که براش گریه کنن؟!! حتی بدون دیدن اون در حد یکبار؟!!!!!

نمی دونم چقدر ایشون از زندگیشون براتون گفتن، اما دلم می خواد درباره ی ایشون کمی براتون توضیح بدم،آدرین، بعد از مرگ هما هرگز طوری وانمود نمی کرد که هما مرده، حتی زمانیکه یکی دوتا از هم دانشگاهیاش بهش پیشنهاد میکنن، میگه من نامزد دارم و نمی تونم درخواستتون رو بپذیرم،آدرین هرگز خاطره ی هما براش نمرده بود، آدرین یه مسیحی ارمنی تبار بود ، هرچند تا قبل از اینکه مسلمون بشه ، بی بند و باری زیاد کرده بود، اما وقتی اسلام آورد کاملا عوض شد و رویش برگشت، آدرین با از دست دادن هما چیزی رو بدست آورد که من هرگز نتونستم درک کنم، یعنی همین چیزی که بدست آورد باعث شد که اینقدر بتونه با مشکلاتش مدارا کنه. ایمان آدرین واقعا قوی بود، نمی دونم چطور یه عشق اینقدر اون رو متحول کرده بود اما می دونم واسه خیلیا اسطوره شده حداقلش واسه من که این طور بوده، شما رو نمی دونم.

آدرین یکبار هم از مشکلاتی که براش پیش اومد شکایت هم نمی کرد یادمه بهش میگفتم پسر تو با این همه مشکلاتت اگه من جات بودم خودم رو دار میزدم، می خندید و دست میذاشت رو شونم میگفت: کارن اینطور نگو داداش،خدا بزرگتر از مشکلاتمه، اگه اون اینطور حال میکنه که درد بکشم، لذتبخشه . همیشه میگفتم آدرین این حرفا سیخی چند؟ بی خیال داداش، شاد باش. اما هرگز یه قدم از موضعش عقب نشینی نکرد، با اینکه بارها گفتم عزیزم، حداقل وانمود کن مسیحی هستی بزار مامانت اینا فکر کنن برگشتی، میگفت نه، من تصمیم زندگیم رو گرفتم و عین مرد پاش هستم، خدا با منه.بگذریم، اما حرفاتون رو که می خوندم متوجه شدم با شما صحبت کرده من باب خودش و شاید چون کاملا نمی شناختینش یه سری چیزا بد برداشت شده بود، ابتدا عرض کنم که آدرین هر وقت به یاد هما میافتاد گریه میکرد، دوریش سخت بود واسه آدرین این یه چیزی بود که آدرین رو واقعا عذاب می داد، هرچند که ایمانش قوی بود اما دوری و دلتنگی از داخل می سوزوندش واسه همینم همیشه از خدا وصال می خواست، البته در مورد سیگار کشیدن آدرین،هر وقت به یاد هما می افتاد و ناراحت می شد به این بهونه رو میکرد که از جمع بچه ها بره و یه دل سیر اشک بریزه، آدرین بعد از درخواست هما حتی لب به سیگار نزده بود. راستی، پس اون صدای شما بود که تو پوشه ی (սիրելի ֆահիմե) بود؟ شما همون ...؟ منظورتون همون فایلای صوتی بود؟یه سری فایل صوتی بود فکر کنم حدود 7 تا 8 تایی بود ، یه فایل متنی کنار اونا گذاشته بود که توش نوشته شده بود:

ای کاش من هم اینقدر سرشار از ایمان بودم ،خدایا به جایی رسیدم که ذکر اغنام نمی کنه، در نمازم سلول هام به تو سجده می کنن و من این رو درک میکنم،خدایا وصال می خوام، خدایا نیایش های شبانم مثل ... نیست، نماز شب و روزم برای اینه که تورو برای خودم می خوام، ای کاش من هم تورو برای خودت می خواستم.

دیدم نوشته بودید در مورد شنیدن صدای مرده ها تو شب که آدرین گفته بود، نمی دونم یادم نیست این رو اما می دونم کسی که مسیح بیاد تو خوابش و باهاش صحبت کنه یا حتی قدرت خروج روح از بدن رو داشته باشه اینا واسش چیزی نیستن. آدرین قدرتای روحی خاصی داشت، شاید بخاطر ایمانش بود که بهش داده شده بود.به هرحال خوشحالم که دوستانی مثل شما داشت، از اشک دیگه دستام میلرزه، به یادش که می افتم دیوونه میشم، راستی مزار آدرین در قبرستان ارامنست، فکر نمی کنم مسلمونا رو راه بدن (یعنی اصولا راه نمی دن) قانونه و مزار هما هم که در بهشت زهراست اما به اسم قطعه و اینا نمی دونم، من هروقت با آدرین می رفتم، هرگز توجه نکردم که موقعیتش به اسم کجاست، ولی سعی میکنم پرس و جو کنم براتون.

هنوز هم تحت تاثیر شخصیت آدرینم ، مگه این پسر تو چه کار کرده که اینقدر دوستاش دیوونه بار عاشقشن؟ خواهش میکنم، همه ی دوستای آدریند دوستای منم هستن، بخصوص وقتی میبینم دوستاش اینقدر دوسش دارن، خیلی آروم میشم، اما از این ناراحتم که آدرین با اینهمه دوستایی که داره هنوزم غریبه، آدرین یه گوشه قبرستون خوابیده بدون اینکه دوستای مسلمونش برن بالا سرش براش دعا کنن، یه مدته هر روز میرم بالا قبرش، خیلی ساکته، سوت و کوره، آدرین من هنوزم غریبه، آدرین تو این دنیا کسی رو نداشت باهاش درد و دل کنه، الانم تو کنج قبرستون یه گوشه دراز کشیده، آروم آروم .

آدرین رفت، واسه همیشه رفت، دیگه حتی صداش، نگاش، وجودش رو نمی شه حس کرد، وقتی با کت و شلوار تو تابوتش خوابیده بود جوری صورتش برق میزد انگار داشت می رفت واسه پیوند دامادی،انگار داشت میخندید، خیلی زیبا شده بود، وقتی آدرین اون شب پرواز کرد و اکسیژن رو ازش قطع کردن صورتش نورانی شده بود، گفته بودم بهتون؟ ساعت ده همون شب قبل از فوتش بهم زنگ زده بود گفته بود که هما اومده تو خوابم از دور مسیح داشت میومد با دوتا آقای نورانی، که یکیش رو بهم امام حسین معرفی کرد واون یکی رو رسول الله میگفت اومدن واسه خوش آمد گویی بهم، میدونین چرا حرفش رو باور نکردم؟ چون وقتی تو بیمارستان بود گفت خواب دیدم رو نور سوارم و دونفر کنارمن دارن من رو از تو یه باغ میبرن به سمت دری که روش نوشته شده بود "باب الجنه" این رو روی کاغذ نوشت برام که برم از یه اهل دین شما بپرسم که این کلمه یعنی چی؟ (این کلمه یادم نمی یومد الان دستخطش جلومه دارم براتون مینویسم)، به یه روحانی مسلمونا دادم گفتم این یعنی چی؟ گفت می خوای بری بهشت؟ گفتم چی؟ گفت یعنی در بهشت!! وقتی آدرین معنیش رو فهمید و بهش گفتم، انگار خوند که چه خبره، خندید و سکوت کرد و از رو تختش از پنجره به آسمون خیره شد ، گفتم حتما این خوابشم همینطوره دیگه!! اما اینطور نبود، گفتم بگیر بخواب بابا، خر نشو، بهم برگشت گفت، کارن دارم راست میگم، آخه وقتی مسیح پشت این دو تا آقا داشت میومد بوی عطری رو استشمام کردم که از پیراهن اون دو تا آقا میومد، وقتی هما دستش رو دراز کرد گفت دیگه وقتشه ، به احترام امام حسین و پیامبرت بلند شو آدرین ، میگه تا خواستم بلند شم از خواب پریدم بعدش وقتی مامان اومد تو اتاق که قرصامو بده می گفت این بوی عطر چیه، گفت من یقیین دارم که میرم چون بوی اون عطرو مامانم هم استشمام کرد پس خواب نبود،گفت باور کن کارن جان، اما بهش بد و بیراه گفتم و گفتم فردا میام میبینمت سر و مرو گنده، شب خوش.

الان دارم می سوزم از اینکه ای کاش اون شب حرفش رو باور میکردم می گفتم درد و دل کن باهام، سبک شو آدرین، می گفتم میخوام تا خود صبح صداتو بشنوم، وای که دارم می سوزم از دوریه آدرین، یادمه یه شب که پیشش بودم با من صحبت می کرد که کارن؟ چرا خدا اینقدر غریبه بین آدمای رو زمین؟ دلم می خواد بعضی اوقات به خدا بگم خدای عزیزم از دست این بندگانت ناراحت نباش، همشون خوبن اما اینقدر که دوست دارن ناخلفن، اینقدر دلتنگی میکرد واسه خدا واسه هما که نمی دونم از وصالش شاد باشم یا ناراحت باشم از اینکه از دستش دادم، دوستی که تو تموم مراحل زندگیش اگه من اشتباهی هم میکردم هرگز با من تندی نمی کرد؟ محرم اسرارم بود، همیشه بهترین راه حل رو آدرین می داد ، آدرین به آرامش رسید اما من هنوز باور نمی کنم، به قول یه فردی به اسم سجاد که نوشته بود تو کامنتای وبلاگ آدرین، آدرین آخرین نمازش رو هنگام نماز صبح روز سه شنبه با فرشته ها خوند تو مکه و بعد از اونجا پروازش رو ادامه داد. برام جای تعجبه که چرا آدرین دقیقا سر اذان صبح شما مسلمونا بال در آورد!چرا صورتش نورانی شده بود؟ چرا انگار داشت می خندید؟ چرا؟ اینا دیگه چه جور حالتایین؟ من تو هیچکدوم از مرده هایی که دیدم اینطور نبوده. توضیح می خوام ، خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

مگه آدرین چه گناهی داشت که فقط اون رو برای خودت می خواستی؟ چرا نباید میموند؟ چرا اینطور غریب بود؟ چرا هیچکس نفهمیدش؟ببخشید ازتون عذر میخوام، این یه مدت حالم اصلا خوب نیست، دارم کلافه میشم، دو هفته ست خواب ندارم، داغون شدم .ممنونم از اینکه به فکر بنده بودید و جویای حالم شدید. چه عرض کنم از حال خودم؟ نه خوب نیستم، هنوز داغونم، خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنید، این مسئله رو اصلا نمی تونم هضم کنم، که آدرین نیست و من دارم دائم با خاطراتش زندگی میکنم، هر وقت خاطراتش تجدید میشه، مامانم هم با من میشینه گریه میکنه. فرمودید که خوابش رو دیدم یا نه، باید عرض کنم بله، اما خوابش برای من بی معنی بود و خیلی ترسناک.

حدودای 20 روز از درگذشتش بود که خوابش رو دیدم، دیدم آدرین با یه ردای سفید و بلند ، و موهای بلند طلایی کنار قبرش نشسته، اول فکر کرده بودم مسیحه، شبیه عکس های مسیح بود که تو دنیا دیدم بعد تو قلبم متوجه شدم آدرینه، صورتش نورانی شده بود و خیلی زیبا، خیلی زیبا شده بود نمی تونم توصیف کنم، دیدم رو قبرش نشسته بود و داشت بالای قبر خودش قرآن میخوند، به من الهام شد که اون قرآنه شاید نبود. نمی دونم قبرستون ارامنه تو بورستان رفتین یا نه، کنار قبرا خشکه، اما دیدم دور قبر آدرین پر از علف و یه سری گل زرد رنگه، تا آدرین رو دیدم خوشحال شدم، بغضم گرفت، رفتم جلو و صداش کردم، گفتم آدرین؟ تو کجایی پسر من دلم تنگ شده بود برات. آدرین از رو قبرش بلند شد، گفت سلام کارن جان، من که خوبم عزیزم، چرا گریه میکنی؟ مثل همیشه سرشار از آرامش بود ، همیشه آرامش خاصی بهم می داد.

ناخودآگاه گریه م شدت گرفت تو خواب و بغلش کردم و اشک ریختم، آدرین آرومم می کرد، مدتی بعد آسمون نیلی شد، و چهار نور از آسمون اومدن، آدرین به اون نورها خیره شد و با رضایت خندید،اون چهار نور نزدیک شدن تا به بالای قبر آدرین رسیدن ناگهان تبدیل به چهار فرشته شدن که بالاشون بزرگ بود اما بسیار زیبا بودن اومدن و در چهار کنج قبر آدرین ایستادن، بعد از چند لحظه دیدم قبر آدرین شکافته شد و از درونش سرمای مطبوع و نور بیرون زد، و بعد جسد آدرین، دقیقا همونطوری که داشتیم دفنش می کردیم، با همون لباس و همون کراوات به سمت بالای قبر اومد و بالای قبر شناور موند.بعدش نفهمیدم تابوت از کجا اومد که خیلی براق و درخشنده بود، شیشه ای بود انگار از جنسه بلور بود، فرشته ها با احترام جسدش رو از هوا به سمت تابوت شیشه ای منتقل کردن، به آدرین گفتم ، آدرین؟ چی شده؟ اینا کین؟ آدرین گفت کارن جان من مسلمونم و محب کسی که نامش علی هست، من قبل از اینکه بمیرم هم نوشته بودم که دوست دارم با آداب و رسوم مسلمونا دفن شم مثل هما اما این کار نشد، الان هم جسد من به جایی منتقل میشه که همون آقایی که من عاشقشم، دستور داد، و بعد دست از من رها کرد ، اینو که گفت از خواب پریدم، خوابش مزخرف بود،مگه میشه آدرین تو قبرش نباشه؟ این علی که آدرین میگفت کی بود خدا میدونه! اون که دوستی به نام علی تو تهران نداشت، میگم که خوابش کلا مزخرف بود، ترسیده بودم بعد از خواب، فردا رفتم بالا قبرش ، قبرش سالم بود.

به هر حال ممنون که حالم رو پرسیدید. شرمنده که این یه مدت همش ناراحتتون کرده بودم .با این منوال من نیاز به زمان دارم تا مرگش رو هضم کنم، دعا کنید که خوب شم . خوشحالم که آدرین دوستانی چون شما داشته . من زیاد آدم معتقدی نیستم . این چیزهایی ام که فرمودید ، خیلی برام من عجیبه . نمی تونم حتی باورش کنم . مرگ آدرین لطمه بزرگی بود که به من خورد . فقدان آدرین روحمو متلاشی کرده . جالبه که خیلی از دوستان به زندگی عادیشون ادامه می دن . انگار نه انگار آدرینی هم بوده . عجیبه واقعا خیلی دنیا بی وفاست . به هر حال این بین وقتی به انسان هایی چون شما برمی خورم که هنوز آدرین رو در ذهن دارید ، برام تسلی است .

اینم یه شعر آدرین که درباره ی امام مهدی نوشته بود. اسم شعر همینه (Իմամ մահդի "امام مهدی")، بنظر من واقعا زیبا بود، اما خوب در حد ادبیات مسلموناست ، من زیاد اهل شعر نیستم ، نمی فهمم این جور چیزا رو، براتون میذارم.

¬¬من جزسکوت خود معما ندیده ام

چیزی میان توشه ی فردا ندیده ام /

در کوچه های سرد و غم انگیز انتظار

مردی بود پیاده و تنها ندیده ام/

حتی به روی برف نشسته در حیاطمان

هنوز هم اثرش را ندیده ام/

ردپایی که دلخوش بودنش شوم

حتی میان خواب و رویا ندیده ام/

جای پایی که در آن خلوت سرد

گرما دهد به خواهش سرما ندیده ام/

در انتهای کوچه ای سرد و سوزناک

مردی به نام عیسی بن زهرا ندیده ام/

باید که قافیه را کمی عوض کنم

چون بی وفاتر از خودم را ندیده ای /

ای خوب من ای مسیح سرگردان

در کوچه های شهرم آشنا ندیده ای؟/

آقا منم حواری عیسی بن مریمت

یک کیسه بغض و اشک و آه را ندیده ای؟/

عیبی ندارد گر جوابم نمی دهی

شاید که بی وفاتر از یهودا ندیده ای/
07-27-2013 07:06 AM
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
تبلیغات
MapsaControl.ir

ارسال موضوع  ارسال پاسخ 


پرش به انجمن: