زمان کنونی: 09-28-2020, 06:11 AM درود مهمان گرامی! (ورودثبت نام)



با یه شکلات شروع شد


ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
  • 2 رأی - میانگین امیتازات : 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
امتیاز موضوع:
 
با یه شکلات شروع شد
نویسنده پیام
ایمان صادقی
Unregistered

 
ارسال: #1
با یه شکلات شروع شد
با یه شکلات شروع شد

من یه شکلات گذاشتم تو دستش


اون یه شکلات گذاشت توی دستم


.من بچه بودم ...اون هم بچه بود


سرم رو بالا کردم...سرش رو بالا کرد


دید که منو میشناسه...خندیدم


.گفت "دوستیم؟"...گفتم "دوست دوست"


گفت "تا کجا؟"...گفتم "دوستی که تا نداره"


گفت "تا مرگ!"...خندیدم و گفتم "من که گفتم تا نداره"


گفت "باشه.تا بعد از مرگ!"...گفتم "نه.نه.نه!تا نداره!


گفت "قبول.تا اونجا که همه دوباره زنده میشن


یعنی زندگی بعد از مرگ


.باز هم با هم دوستیم...تا بهشت...تا جهنم


تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم"


خندیدم و گفتم "تو براش تا هر جا که دلت میخواد یه تا بذار


.اصلا یه تا بکش از این سر دنیا تا اون سر دنیا"


اما من اصلا"تا نمیذارم"


نگاهم کرد...نگاهش کردم...باور نمیکرد


میدونستم...اون میخواست دوستیمون حتما تا داشته باشه


دوستی بدون تا رو نمی فهمید


گفت "بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم"


گفتم "باشه.تو بذار"...گفت "شکلات..."


هر بار که همدیگه رو میبینیم یه شکلاتمال تو.یکی مال من...باشه؟


.گفتم"باشه"...هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش


اون هم یه شکلات میذاشت توی دست من


باز همدیکه رو نگاه میکردیم


یعنی که دوستیم...دوست دوست


من تند شکلاتم باز میکردم میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مکیدم


می گفت "شکمو!...تو دوست شکمویی هستی!"


و شکلاتش رو میذاشت توی یه صندوق کوچولوی قشنگ


.می گفتم"بخورش!"


می گفت"تموم میشه...میخوام تموم نشه...برای همیشه بمونه"


صندوقش پر از شکلات شده بود...هیچکدومش رو نمی خورد


من همش رو خورده بودم


.گفتم "اگه یه روز شکلاتات مورچه ها یا کرمها بخورن


اون وقت چیکار می کنی؟"


گفت "مواظبشون هستم"


می گفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم"


و من شکلات رو میذاشتم توی دهنم


می گفتم "نه.نه!تا نداره...دوستی که تا نداره"


یه سال...دو سال...چهار سال...هفت سال...ده سال و بیست سال شده


اون بزرگ شده...من بزرگ شدم


من همه ی شکلاتها رو خورده بودم


اون همه ی شکلاتها رو نگه داشته بود


اون امشب اومده که خداحافظی کنه...میخواد بره


بره اون دور دورها


.میگه "میرم اما زود بر می گردم"


من میدونم.میره و بر نمی گرده...یادش رفت شکلات به من بده


من یادم نرفت...یه شکلات گذاشتم کف دستش


گفتم"این برای خوردنه"...یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش


گفتم "این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت"


یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش


هر دو رو خورد


خندیدم...میدونستم دوستی من تا نداره...میدونستم دوستی اون تا داره


مثل همیشه...خوب شد همه ی شکلاتهام خوردم


اما اون هیچکدومشون رو نخورد


حالا با یه صندوق پر از شکلات چیکار میکنه؟!
03-14-2010 06:14 PM
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
تبلیغات
MapsaControl.ir

ارسال موضوع  ارسال پاسخ 


پرش به انجمن: