زمان کنونی: 05-23-2018, 03:14 PM درود مهمان گرامی! (ورودثبت نام)



یه داستان کوچولو (کرگدن و پرنده)


ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
  • 1 رأی - میانگین امیتازات : 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
امتیاز موضوع:
 
یه داستان کوچولو (کرگدن و پرنده)
نویسنده پیام
الناز زمانی آفلاین
کاربر فعال
**

ارسال ها: 22
تاریخ عضویت: Oct 2010
اعتبار: 1
ارسال: #1
یه داستان کوچولو (کرگدن و پرنده)
كرگدن و پرنده





یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد

Idea
01-18-2011 12:58 PM
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
تبلیغات
MapsaControl.ir

ميلاد خليلي
Unregistered

 
ارسال: #2
RE: یه داستان کوچولو (کرگدن و پرنده)
سلام مرسي هم جالب بود هم قشنگ هم با مفهوم
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد .
ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد .
آن شخص خواست به پروانه کمک کند و با يك قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد . پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند .
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز كند ؛ اما نه تنها چنین نشد و برعكس ، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند .
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم .
اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ؛ به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم !
01-19-2011 03:45 PM
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
تبلیغات
MapsaControl.ir

ميلاد خليلي
Unregistered

 
ارسال: #3
RE: یه داستان کوچولو (کرگدن و پرنده)
در روياها ديدم كه با خدا گفتگو ميكنم.خدا پرسيد پس تو ميخواي با من گفتگو كني؟
من در پاسخ گفتم اگر وقت داريد،خدا خنديد و گفت وقت من بينهايت است
پرسيدم چه چيز بشر تو را بيشتر متعجب ميسازد،خدا پاسخ داد كودكيشان
اينكه انها ار كودكي شان خسته مي شوند و عجله دارند كه بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها آرزو ميكنند باز كودك شوند.
اينكه انها سلامتي خود را از دست ميدهند تا پول بدست بياورند و بعد پولشان را از دست ميدهند تا سلامتي از دست رفته شان را باز جويند.
اينكه با اضطراب به آينده مينگرند و حال خويش را فراموش ميكنند.بنابراين نه در حال زندگي ميكنند نه در آينده
اينكه آنها به گونه اي زندگي ميكنند كه هرگز نميميرند.و به گونه اي ميميرند كه هرگز نزيسته اند
دستهاي خدا دستانم را گرفت و مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم
به عنوان پدر ميخواهي فرزندانت كدام درسهاي زندگي را بياموزند
گفت بياموزند كه انها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشند.
همه كاري كه انها مي توانند بكنند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول ميكشد تا زخمهاي عميق در قلب انها كه دوستشان داريم ايجاد كنيم.
اما سالها طول ميكشد تا ان زخمها را التيام بخشيم.
بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترينها را دارد،بلكه كسي هست كه به كمترينها نياز دارد.
بياموزند كه دو نفر ميتوانند به يك نقطه نگاه كنند و متفاوت ببينند.بياموزند كه كافي نيست كه ديگران را فقط ببخشند.بلكه خود را نيز بايد ببخشند.
من با خضوع گفتم از شما به خاطر اين گفتگو سپاسگزارم آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد كه به فرزندانتان بگوئيد.
خداوند لبخند زد و گفت: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم ............. هميشه
01-19-2011 06:01 PM
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
تبلیغات
MapsaControl.ir

shilanaseri آفلاین
کاربر معمولی
*

ارسال ها: 2
تاریخ عضویت: Apr 2017
اعتبار: 0
ارسال: #4
RE: یه داستان کوچولو (کرگدن و پرنده)
همشون خوب بودن

رفرکتومتر مجله موفقیت
04-23-2017 11:18 PM
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
تبلیغات
MapsaControl.ir

ارسال موضوع  ارسال پاسخ 


پرش به انجمن: